ابداع زبان جدید در مترو تهران

سلام دوستای گلم

امیدوارم حالتون خوب خوب خوب باشه

منم یادتون نره هاااا

اینم یه مطلب طنز جدید

البته بیشتر از خنده گریه داره

گریه به حال خودمون

 

مترو تهران پس از مدت‌ها سرانجام اعلام

ايستگاه در قطارها را دو زبانه كرده و علاوه

بر زبان فارسي ايستگاه‌ها به زبان انگليسي

 نيز به مسافران اعلام مي‌شود.

اين اقدام مترو ‌علاوه بر اينكه باعث خنده

 مسافران داخلي مي‌شود تأثير مناسبي

را نيز بر مسافران خارجي احتمالي مترو تهران

 نخواهد داشت.

گوينده ايستگاه‌ها، بعد از اعلام فارسي نام

ايستگاه بعد، آن را به زبان انگليسي هم اعلام

مي‌كند كه دقيقاً همان كلمات فارسي بوده و

 تنها عنوان «Next Station» به معني ايستگاه

بعد را به اول آن اضافه مي‌كند. به طور نمونه

«ايستگاه بعد دانشگاه امام علي(ع)» با عنوان

انگليسي «Next station دانشگاه امام علي»

خوانده شده و يا «ايستگاه بعد ميدان هفت‌تير»

 با نام «Next station ميدان هفت‌تير» معرفي مي‌شود‌.

اين در حالي است كه اين امكانات براي مسافران

 خارجي راه‌اندازي شده و اين دسته نيز درك كاملي

 را از معني دانشگاه امام علي در زبان خود نداشته

 و بيش‌تر انتظار دارند كه در نمونه‌هاي بالا با عناويني

 مانند «Imam Ali university» و يا « Haft-e-tir Square»

 روبه‌رو شوند.


در عين حال پيام خوشامدگويي مترو به مردم نيز به زبان

انگليسي كاملاً اشتباه بوده و باعث خنده مسافران

 مطلع و آگاه مي‌شود، به اين ترتيب كه پس از

 خوشامدگويي به زبان فارسي گوينده مي‌گويد:

 «Tehran metro welcoming you» در صورتي كه

اين جمله از نظر دستوري اشتباه بوده و اگر با كمي

اغماض از لحاظ ترجمه لفظ به لفظ بخواهيم همين

جمله را به كار ببريم صحيح آن :«Tehran metro welcomes you»

 است و در صورتي كه بخواهيم جمله صحيح‌تري را استفاده

 كنيم بايد از جمله :« Welcome to tehran subway system»

 يا «Welcome to tehran subway Network» استفاده كنيم.

راهنمايي مسافران براي استفاده از مسيرهاي ديگر نيز

 با مشكلات زيادي روبه‌روست كه نشان مي‌دهد به هيچ

وجه اين جملات به زبان انگليسي از طرف فردي آگاه

 جمله‌بندي نشده و ترجمه لفظ به لفظي خنده‌دار از

زبان فارسي را ايجاد كرده است، كه به گونه‌اي مي‌توان

آن را زباني جديد و مخلوطي از زبان‌هاي فارسي و

 انگليسي دانست كه مي‌تواند تأثيرات نامناسبي را

بر مسافران خارجي داشته باشد.

 

 

موضوع انشاء فایده گاو بودن را بنویسید

بازم سلام خدمت همه ی دوستای گلم

خوبید؟ خوشید؟ سلامتین؟

بازم یه اپ دیگه واستون گذاشتم امیدوارم که خوشتون بیاد

ببخشید که پیش بعضیاتون نمیتونم بیام

اما قول میدم جبران کنم

همتونو یه عالمه دوستدارمممممممم

 

با سلام خدمت معلم عزیزم و عرض تشکر از زحمات

بی دریغ اولیاء و مربیان مدرسه که در تربیت ما

بسیار زحمت میکشند و اگر آنها نبودند معلوم نبود

ما الان کجا بودیم.

اکنون قلم به دست میگیرم و انشای خود را آغاز میکنم.

البته واضح و مبرهن است که اگر به اطراف خود بنگریم

 در میابیم که گاو بودن فواید زیادی دارد.من مقداری در

این مورد فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که مهمترین

فایده ی گاو بودن این است که آدم دیگر آدم نیست.

بلکه گاو است.

هرچند که نتیجه گیری باید در آخر انشاء باشد.

بیایید یک لحظه فکر کنیم که ما گاویم.ببینیم چقدر

 گاو بودن فایده دارد. مثلا در مورد همین ازدواج که

 این همه الان دارند راجع به آن برنامه هزار راه

رفته و نرفته و برگشته و… درست میکنند.هیچ

گاو مادری نگران ترشیده شدن گوساله اش نیست.

 همچنین ناراحت نیست اگر فردا پسرش زن برد،

 عروسش پسرش را از چنگش در می آوردوقتی

 گاوی که پدر خانواده است میخواهد دخترش را

شوهر دهد ،نگران جهیزیه اش نیست .

نگران نیست که بین فامیل و همسایه آبرو دارند.

مجبور نیست به خاطر این که پول جهاز دخترش

را تهیه نماید، برای صاحبش زمین

اضافه شخم بزند یا بدتر از آن پاچه خواری کند.

گوساله های ماده مجبور نیستند که با هزار دوز و

کلک دل گوساله های نر را

به دست بیاورندتا به خواستگاریشان بیایند، چون آنها

آنقدر گاو هستند که به خواستگاری انها بروند، از

 طرفی هیچ گوساله

ماده ای نمیگوید که فعلا قصد ازدواج نداردو میخواهد

ادامه تحصیل دهد.تازه وقتی هم که عروسی میکنند

 اینهمه بیا برو،

بعله برون،خواستگاری ، مهریه ، نامزدی، زیر لفظی

،حنا بندان، عروسی ،پاتختی،روتختی، زیر تختی،

ماه عسل ،ماه..زهر

، طلاق و طلاق کشی و… ندارند. گاوها حیوانات

 نجیب و سر به زیری هستند.

آنها چشمهای سیاه و درشت و خوشگلی دارند.

شاعر در این باره میگوید:

سیه چشمون چرا تو نگات دیگه اون همه صفا نیست

سیه چشمون بگو نکنه دلت دیگه پیش ما نیست

هیچ گاوی نگران کرایه خانه اش نیست.نگران نیست

 نکند از کار اخراجش کنند.گاوها آنقدر عاقلند که میدانند

 بهترین سالهای

عمرشان را نباید پشت کنکور بگذرانند .

گاوها بخاطر چشم و همچشمی دماغشان را عمل

 نمی کنند. شما تا حالا دیده اید گاوی دماغش را چسب بزند؟شما

تا حالا دیده اید گاوی خط چشم بکشد؟

گاوها حیوانات مفیدی هستندو انگل جامعه نیستند.

شما تا کنون یک گاو معتاد دیده اید؟

گاوی دیده اید که سر کوچه بایستد و مزاحم ناموس

مردم شود؟ آخر گاوها خودشان خواهر و مادر دارند.

ما از شیر،گوشت، پوست، حتی روده و معده ی گاو

استفاده میکنیم. خانم طاعتی زاده معلم خوب

حرفه و فن ما گفته که

از بعضی جاهای گاو در تهیه همین لوازم آرایش

خانم ها_که البته زشت است_ استفاده میشود.

ما حتی از دستشویی بزرگ (پشگل) گاو هم استفاده میکنیم.

تا حالا شما گاو بیکار دیده اید؟ آیا دیده اید گاوی

زیر آب گاو دیگری را پیش صاحبش بزند؟تا حالا

دیده اید گاوی غیبت گاو دیگری

را بکند؟آیا تا بحال دیده اید گاوی زنش را کتک بزند

یا گاو ماده ای شوهر خواهرش را به رخ شوهرش

 بکشد؟و مثلا بگوید

از آقای فلانی یاد بگیر.آخر توهم گاوی؟! فلانی گاو

است بین گاوها.

تازه گاوها نیاز به ماشین ندارندتا بابت ماشین 12

 میلیون پول بدهند و با هزار پارتی بازی ماشینشان

 را تحویل بگیرند و

آخرش هم وسط جاده یه هویی ماشینشان آتش

 بگیرد.هیچ گاوی آنقدر گاو نیست که قلب دیگری

 را بشکند.البته

شاعر باز هم در این مورد شعری فرموده است:

گمون کردی تو دستات یه اسیرم

دیگه قلبم رواز تو پس میگیرم

دیده اید گاو نری به خاطربه دست آوردن ثروت

پدر گاو ماده به او بگوید:عاشقت هستم”!!سرت

سر شیر است و دمت دم پلنگ !!

دیده اید گاو پدری دخترش را کتک بزند!؟

گاو ها در جامعه شان فقر ندارند .گاوها اختلاف

طبقاتی ندارند.دخترانشان به خاطر وضع بد خانواده

 خود فروشی نمیکنند.

آنها شرمنده زن و بچه شان نمیشوند.رویشان را با

سیلی رخ نگه نمیدارند.هیچ گاوی غصه ی گاوهای

دیگر را نمیخورد.

هیچ گاوی غمباد نمیگیرد.هیچ گاوی رشوه نمیگیرد

.هیچ گاوی اختلاس نمیکند. هیچ گاوی آبروی دیگری

را نمیریزد.

هیچ گاوی خیانت نمیکند. هیچ گاوی دل گاودیگر را

نمیشکند.هیچ گاوی دروغ نمیگوید .هیچ گاوی آنقدر

علف نمیخورد که

از فرط پرخوری مجبور شود روی آن همه علف یک

آفتابه عرق سگی بخورد و بعدش راه بیفتد توی کوچه

خیابان در حالی که

گاو طویله کناریشان از گرسنگی شیر نداشته باشد تا

 به گوساله اش شیر بدهد.هیچ گاوی همجنس بازی نمیکند.

هیچ گاوی گاو دیگر را نمیکشد .هیچ گاوی…

اگر بخواهم در مورد فواید گاو بودن بگویم، دیگر زنگ

 انشاء میخورد و نوبت بقیه نمی شود که انشایشان

 را بخوانند.


اما به نظر من مهمترین فایده گاو بودن این است که

دیگر آدم نیستید…


لباس ما از گاو است ، غذایمان از گاو ، شیر و پنیر

و کره و خامه …همه از گاو..


ولی…هیچ گاوی نگفت: من گفت :ما…

 

 

دوتا مطلب طنز

خانم حميدي براي ديدن پسرش مسعود ،

به محل تحصيل او يعني لندن آمده بود.

او در آنجا متوجه شد که پسرش با يک

هم اتاقي دختر بنام Vikki زندگي مي کند.

کاري از دست خانم حميدي بر نمي آمد و از

 طرفي هم اتاقي مسعود هم خيلي خوشگل

بود. او به رابطه ميان آن دو ظنين شده بود

و اين موضوع باعث کنجکاوي بيشتر او مي شد …

مسعود که فکر مادرش را خوانده بود گفت :

” من مي دانم که شما چه فکري مي کنيد ،

 اما من به شما اطمينان مي دهم که من و

 Vikki فقط هم اتاقي هستيم”!

حدود يک هفته بعد ، Vikki پيش مسعود آمد

 و گفت :” از وقتي که مادرت از اينجا رفته ،

قندان نقره اي من گم شده ، تو فکر

نمي کني که او قندان را برداشته باشد؟ “

“خب، من شک دارم ، اما براي اطمينان به

 او ايميل خواهم زد”.

او در ايميل خود نوشت :

مادر عزيزم، من نمي گم که شما قندان را

 از خانه من برداشتيد، و در ضمن نمي گم

 که شما آن را برنداشتيد . اما در هر صورت

 واقعيت اين است که قندان از وقتي که

شما به تهران برگشتيد گم شده.”

با عشق، مسعود

روز بعد ، مسعود يک ايميل به اين مضمون

از مادرش دريافت نمود:

پسر عزيزم، من نمي گم تو با Vikki

رابطه داري! ، و در ضـــمن نمي گم که

 تو باهاش رابطه نداري . اما در هر صورت

 واقعيت اين است که اگر او در تختخواب

خودش مي خوابيد ، حتما تا الان قندان را پيدا کرده

بود.

با عشق ، مامان

                                

 

           

زاغکی قالب پنیری دید

منقار گشود و زود پرید

قصد پنیر در سر داشت

پول نداشت نیت سرقت داشت

می گذشت از آنجا پلیس

زد چوب بر سر آن ابلیس

گفت به به چه پری چه بالی

حیف نیست از تو چنین کاری

زاغک خواست که غار غار کند

تا که دردش آشکار کند

تا بگوید درد فرزندانش

تهی بودن جیب خاندانش

خواست بگوید از این گرانی

ناله سر دهد از این نداری

گفت افسر زود گشته خموش

بر تو چه، شو همانند موش

مشکل ما در گرانی نیست

در جیبمان انرژی هسته ایست

زمان پنیر نیست اکنون

کیک زرد داریم افزون

زاغک را کردندش به حبس

آزادیش را فرخت به بخس

                                

عشق اینترنتی

عشق اینترنتی که میگن اینه :

در messenger قلبت عشق رو add  کن

به احساسات زيبا pm  بده . غم رو delete  کن

واژه بدي رو rename  کن

براي غرور off  بزار و بهش بگو : بشکن ، آخه دنيا دو روزه

 دروغ و خيانت رو
hack  کن


از انسانيت copy  بگير و send to all  کن

با صداقت و معرفت chat  کن

از زيبا ترين خاطره زندگيت web  بگير

تو profile  قلبت يک قلب تير خورده بزار

اینم یه اپ به خاطر

گل روی داداش حمیدم

                                                                                    

خنده تلخ سرنوشت

       بازم سلام به همه دوستای گلم  

     امیدوارم که حالتون خوب باشه و هیچ غم و غصه ای

      نداشته باشید

     نه که این چند وقته همش این دوستای گلم هی میگفتن

     که (اره چرا تو اپ نمیکنی . پس کجایی تو . یه اپ جدید بکن.

     وبت پوسید چرا اپ نمیکنی و این حرفا) شوخی کردم

     همش الکی بودش

    راستش نمیدونم چرا اینقد جدیدا دست به اپ شدم 

    ولی اشکالی نداره عوضش داستانی که براتون گذاشتم خیلی 

     قشنگه 

    حتما بخونینش      

            

       

                شروع:

     نفس عمیق کشیدم و دسته گل رو با لطیف ترین حالتی

     که می شد توی دستام نگه داشتم 
 

     هنوز یه ربع به اومدنش مونده بود

    نمی دونستم چرا اینقدر هیجان زده ام 
 

    به همه لبخند می زدم

    آدمای دور و بر در حالی که لبخندمو با یه لبخند دیگه جواب 

    می دادن درگوش هم پچ پچ می کردنو و دوباره می خندیدن

   اصلا برام مهم نبود
 

   من همتونو دوست دارم

   همه چیز به نظرم قشنگ و دوست داشتنی بود

   دسته گل رو به طرف صورتم آوردم و دوباره نفس عمیق کشیدم

   چه احساس خوبیه احساس دوست داشتن

   به این فکر کردم که وقتی اون از راه برسه چقدر همه آدما به من

    و اون حسودی می کنن

   و این حس وسعت لبخندمو بیشتر کرد
 

   تصمیم خودمو گرفته بودم , امروز بهش می گم , یعنی باید بهش بگم

   ساعتمو نگاه کردم : هنوز ده دقیقه مونده بود

   بیچاره من , نه, بیچاره به آدمای بدبخت می گن ... من با داشتن

    اون یه خوشبخت تموم عیارم

   به روزای آینده فکر می کردم , روزایی که من و اون

   دو نفری , دست توی دست هم توی آسمون راه می رفتیم

   قبلا تنهایی رو به همه چیز ترجیح می دادم ولی حالا حتی از تصور

   تنهایی وقتی اون هست متنفر بودم .

   من و اون , می تونیم دو تا بچه داشته باشیم

   اولیش دختر ... اسمشم مثلا نگار .. یا مهتاب

   مثل دیوونه ها لبخند می زدم , اونم کنار یه خیابون پر رفت و آمد ...

   ولی دیوونه بودن برای با اون بودن عیبی نداره

    خب دخترمون شبیه کدوممون باشه بهتره ... شبیه اون باشه

   خیلی بهتره اونوقت دوتا عشق دارم

   دومین بچه مون پسر باشه خوبه ... اسمشم ... اهه من چقدر

   خودخواهم

   یه نفری دارم واسه بچه هامون اسم می ذارم ... خب اونم باید نظر بده

   ولی به نظر من اسم سپهر یا امید یا سینا قشنگتر از اسمای دیگه اس

   دوس دارم پسرمون شبیه خودم باشه

   یه مرد واقعی ...

   به خودم اومدم , دو دقیقه به اومدنش مونده بود 
 

   دیگه بلااستثنا همه نگاهم می کردن , شاید ته دلشون می گفتن

     بیچاره ... اول جوونی خل شده حیوونکی

   گور بابای همه , فقط اون ,

   بعد از دو ماه آشنایی دیگه هیچی بین ما مبهم و گنگ نبود

   دیوونه وار بهش عشق می ورزیدم و اونم همینطور

   مطمئن بودم که وقتی بهش پیشنهاد ازدواج بدم ذوق می کنه

   و می پره توی بغلم

   ولی خب اینجا برای مطرح کردن این پیشنهاد خیلی شلوغ بود

   باید می بردمش یه جای خلوت

    خدای من ... چقدر حالم خوبه امروز ,

     وای , چه روزایی خوبی می تونیم کنار هم بسازیم , روزای پر

    از عشق , لبخند و آرامش

   عشق همه خوبیا رو با هم داره , آرامش , امنیت , شادی و

    مهم تر از همه امید به زندگی .

    بیا دیگه پرنده خوشگل من ..

   امتداد نگاهم از بین آدمای سرگردون توی پیاده رو خودشو رسوند

   به چشمای اون .

   خودش بود ... با همون لبخند دیوونه کنندش و نگاه مهربونش

    از همون دور با نگاهش سلام می کرد

   بلند گفتم : - سلاممممم ...

    چند نفر برگشتن و نگاهم کردن وزیر لب غرولند کردن .... هه

     , نمی دونستن که .

    توی دلم یه نفر می خوند :

    گل کو , گلاب کو , اون تنگ شراب کو ,

    گل کو , شیشه گلاب کو , شیشه گلاب کو, کو , کو

    آخه عزیزترین عزیزا , خوب ترین خوبا... مهمونه ... حس می کنم

 

    که دنیا مال منه ...خب آره دیگه دنیا مال من می شه ...

     برام دست تکون داد

    من دستمو تکون دادم و همراه دستم همه تنم تکون خورد .

    - سلام .

   سلام عروسک من .

   لبخند زد ... لبخند ... همینطور نگاش می کردم .

    - میشه از اینجا بریم ؟ همه دارن نگاهمون می کنن .

    به خودم اومدم ..

   - باشه .. بریم ... چه به موقع اومدی ...

   دسته گلو دادم بهش ...

   - وایییییی ... چقد اینا خوشگله ...

   سرشو بین گلا فرو کرد و نفس عمیق کشید .

   حس می کردم که اگه چند لحظه دیگه سرشو لابه لای گلا نگه

     داره اون وسط گمش می کنم

    - آی ... من حسودیم میشه ها ... بیا بیرون ازون وسط ,

     گلی خانوم من .

    خندید .

    - ازت خیلی ممنونم ... به خاطر این دسته گل , به خاطر

     اینهمه عشق و به خاطر همه چیز .انگشتمو گذاشتم روی

    نوک بینیش و گفتم :

    - هرچی که دارم و می دارم , مال خود خودته .

    و دوباره خندید و اینبار اشک توی چشاش جمع شد .

     - دنیا ... نبینم اشکاتو .

    - یعنی خوشحالم نباشم ؟

    - چرا دیوونه ... تو باش .. همه جوره بودنتو دوست دارم .

     دل توی دلم نبود ... کوچه ای که توش قدم می زدیم خلوت

     بود و جای مناسبی برای صحبت کردن در مورد ...

     - راستی گفتی یه چیز مهم می خوای بهم بگی ؟ ...

     می گی الان نه ؟

     یه لحظه شوکه شدم ..

      - آهان .. آره ... یه چیز خیلی مهم ... بریم اونجا ...

    یه ایستگاه اتوبوس با نیمکتای خالی کمی پایینتر منتظر

    من و دنیا بود ..

    هردو نشستیم ...

    دنیا شاخه گلو توی آغوشش گرفته بود و با همون نگاه

     دوست داشتنی و دیوونه کنندش بهم نگاه می کرد .
    

     - خب ؟

    اممم راستش ...

    حالا که موقع گفتنش رسیده بود نمی دونستم چطور شروع کنم .

    گرچه برام سخت نبود ولی چطور شروع کردنش برام مهم بود

    من دنیا رو از مدت ها قبل شریک زندگی خودم می دونستم

 

     و حالا فقط می خواستم اینو صریحا بهش بگم

    - چیزی شده ؟

    نه ... فقط ...

    چشامو خیره به چشاش دوختم و بعد از یه مکث کوتاه نمی

     دونم کی بود که از دهن من حرف زد :

      - با من ازدواج می کنی ؟

    رنگش پرید ... این اولین و قابل لمس ترین احساسی بود که

    بروز داد و بعد ,

    لبای قشنگ و عنابیش شروع کرد به لرزیدن

    نگاهشو ازم دزدید و صورتشو بین دوتا دستاش قایم کرد . 

     - دنیا.. ناراحتت کردم؟

     توی ذهن آشفتم دنبال یه دلیل خوب برای این واکنش دنیا

    می گشتم .

    دسته گلی که چند ساعت پیش با تموم عشق دونه دونه

 

     گلاشو انتخاب کرده بودم و با تموم عشقم به دنیا دادم از

    دستش افتاد توی جوی آب کثیف کنار خیابون .


    احساس خوبی نداشتم ...

    - دنیا خواهش می کنم حرف بزن ... حرف بدی زدم ؟

   دنیا بی وقفه و به شدت گریه می کرد و در مقابل تلاش

 

   من که سعی می کردم دستاشو از جلوی صورت قشنگش

    کنار بزنم به شدت مقاومت می کرد .
 

    کلافه شدم ... فکرم اصلا کار نمی کرد

    با خودم گفتم خدایا باز می خوای چیکارم بکنی ؟ باز این

    سرنوشت چی داره واسم رقم می زنه ؟

    نتونستم طاقت بیارم ... فکر می کنم داد زدم :

     - دنیا ... خواهش می کنم بس کن .. خواهش می کنم .

     دنیا سرشو بلند کرد

    چشاش سرخ شده بود و صورتش خیس از اشک بود

    هیچوقت اونو اینطوری ندیده بودم
  

     توی چشام نگاه کرد

    توی چشاش پراز یه جور حس خاص ... شبیه التماس بود

     - منو ببخش ... خواهش می .. کنم ...

    یکه خوردم 
 

    - تو رو ببخشم ؟ چرا باید ببخشمت ... چی شده .. چرا

    حرف نمی زنی ؟

   دوباره بغضش ترکید

    دیگه داشتم دیوونه می شدم

     - من .. من ....

    - تو چی؟ خواهش می کنم بگو ... تو چی ؟؟؟؟

     دنیا در حالی که به شدت گریه می کرد گفت :

     - من یه چیزایی رو ... یه چیزایی رو به تو نگفتم ...
   

     سرم داغ شده بود

   احساس سنگینی و ضعف می کردم

   از روی نیمکت بلند شدم و دو قدم از دنیا دور شدم

    می ترسیدم

    گاهی آدم دوس داره فرسنگ ها از واقعیت های زندگیش

    فاصله بگیره

    سعی کردم به هیچی فکر نکنم

   صدای گریه دنیا مثل خنده تلخ سرنوشت ... یه سرنوشت

    شوم ... توی گوشم پیچ و تاب می خورد

    کاش همه اینا کابوس بود

    کاش می شد همونجا مثه آدمی که از خواب می پره و

    با خوردن یه لیوان آب همه خوابای بدشو فراموش می کنه

     می شد از خواب بپرم

   ولی همه چیز واقعی بود
   

    واقعی و تلخ

    با من ازدواج می کنی ؟

   نشستم کنارش

   - به من نگاه کن...

   در هم ریخته و شکسته شده بود

   اصلا شبیه دنیا یه ساعت پیش , یه روز پیش و دوماه پیش نبود

   مدام زیر لب تکرار می کرد ... منو ببخش .. منو ببخش

   - بگو ... بگو چیارو به من نگفتی .. هر چی باشه مهم نیست

     تیکه آخر رو با تردید گفتم ... ولی ... ته دلم از خدا خواستم

   واقعا چیز مهمی نباشه

    - نمی تونم ... نمی تونم ...

    صورتوشو بین دو تا دستام گرفتم و اینبار با تحکم گفتم :

    - بگو ... می تونی بفهمی من دارم چی می کشم ؟ ..

    بگو چیه که اینقد اذیتت می کنه

   ....نمی دونم ...

   هیچی یادم نیست...

   تا چند لحظه بعد از چند جمله ای که دنیا پشت

   سرهم و بین گریه های شدیدش گفت

   هیچی نمی فهمیدم

   انگار تموم بدنم .. اعصابم و تموم احساساتم همه با هم

    فلج شده بود

    قدرت تحمل اونهمه ضربه ... اونم به اون شدت برای من

    .. برای من غیر قابل تصور بود

    تموم مدتی که دنیا همون سه تا جمله رو بریده بریده برای

    من گفت صورتش بین دو تا دستام بود

   حرفش که تموم شد احساس یه مرد مرده رو داشتم
 

   آدمی که بی خود زنده بوده

   و کاش مرده بودم

    - من .. من شوهر دارم ... و یه بچه .. می خواستم بهت

    بگم .. ولی .... ولی می ترسیدم .. ..

   سرم گیج رفت و همه چیز جلوی چشام سیاه شد

   دستام مثه دستای آدمی که یهو فلج می شه از دو طرف

   صورتش آویزون شد

   نمی دونم چطور تونستم پاشم و تلو تلو خوران دستمو به درخت

    خشک کنار ایستگاه بگیرم

   نمی تونستم حرف بزنم

   احساس تهوع داشتم

   تصویر لحظه های خلوت من و دنیا ... عشقبازیهامون ...

 

   خنده های دنیا .و..و..و... مثل یه فیلم .. بیرحمانه از جلوش چشای

    بستم رد می شد

   چطور تونست این کارو با من بکنه؟

     صدای دنیا از پشت سرم می اومد:

   - من اونا رو دوست ندارم ... هیچکدومشونو .... قبل از اینکه با

 

   تو آشنا بشم ... دو بار ... دو بار خودکشی کردم ... تو .. به

    خاطر تو تا الان زنده ام ... من هیچ دلخوشی به جز تو ندارم

     ... دوستت دارم ... و ...

    زیر لب گفتم :

    - خفه شو ...

    صدام ضعیف و مرده بود ... و سرد ... صدای خودمو

    نمی شناختم ... و دنیا هم صدامو نشنید ...

    - اون منو طلاق نمی ده ... می گه دوستم داره .. ولی

     من ازش متنفرم ... من تو رو دوست دارم ...

     داد زدم .. با تموم نفرت و خشم :

    - خفه شو لعنتی

    یهو ساکت شد ... خشکش زد

     دستام می لرزید 
 

    - تو .. تو .. تو چطور تونستی ؟ تو ...

    نمی تونستم حرف بزنم

    دنیا دیگه گریه نمی کرد

     شاید دیگه احساس گناه هم نمی کرد

   از جای خودش بلند شد و روبروم ایستاد
 

    - من دوستت داشتم .. دوستت دارم ... هیچ چیز دیگه

    هم مهم نیست

      در یک لحظه که خیلی سریع اتفاق افتاد .. دستمو بالا

      بردم و با تموم قدرتی که از احساسات له شده و نفرتم

     برام مونده بود کوبیدم توی گوشش

    - تو لایق هیچی نیستی ... حتی لایق زنده بودن

    افتادروی زمین

    ولی نه اونطوری که منو به زمین کوبونده بود

    من له شده بودم

     دوست داشتم ازش فرار کنم ... گم بشم .. قاطی آدمای

 

     دیگه ... بوی تعفن می دادم .. بویی که ازون گرفته بودم

      خیانت ... کثیف ترین کاری که توی ذهنم تصور می کردم

     و من ... تموم مدت .. با اون ...

    تصویر تیره یه مرد با یه بچه جلوی چشام ثابت مونده بود

   از همه چیز فرار می کردم و اشک و نفرت بدجوری توی گلوم

     گره خورده بود...

     دیگه ندیدمش

    حتی یه بار

    تنها چیزی که مثه لکه ننگ برام گذاشت
 

     یه احساس ترس دایمی بود

    ترس از تموم آدما

    از تموم دوست داشتنا

    و احساس نفرت از این دنیای لجنزار که همه فکر می کنیم

 

    بهشت موعود , همینجاست

    دنیایی که 
 

    به هیچ کس رحم نمی کنه

    پر از دروغهای قشنگ

   و واقعیت های تلخه
 

    دنیایی که

    بهتر دیگه هیچی نگم .. یه مرد مرده خوب , مرد مرده ایه که حرف نزنه .

            

                                                                                                        

دارم دییییییونه میشم

  هیچ کس اشکی برای ما نریخت 
 

   هر که با ما بود از ما می گریخت
 

   چند روزی هست حالم دیدنیست
 

    حال من از این و آن پرسیدنیست
 

    گاه بر روی زمین زل می زنم 
 

    گاه بر حافظ تفائل می زنم
 

    حافظ دیوانه فالم را گرفت یک 
 

    غزل آمد که حالم را گرفت

 

    ما زیاران چشم یاری داشتیم

 

    خود غلط بود آنچه می پنداشتیم ...

                  

  .... 

 

  نميدانم پس از مرگم چه خواهد شد...

  نميخواهم بدانم كوزه گر از خاك اندامم

  چه خواهد ساخت ...

  ولي بسيار مشتاقم

  كه از خاك گلويم سوتكي سازد...

  گلويم سوتكي باشد

  بدست كودكي گستاخ و بازيگوش

  و او

  يكريز وپي در پي

  دم خويش را بر گلويم سخت بفشارد

  وخواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد

  بدين سان بشكند در من

  سكوت مرگبارم را...

 

  دکتر علی شریتی

 

         

     بچه ها به دادم برسید دلم گرفته به خدا نمیدونم ...

   نمیدونم چکار کنم دارم دیوونه میشم تموم وجودمو غصه گرفته

     تورو خدا برام دعا کنید به خدا دارم به مرگمم راضی میشم

      دیگه تنها دوستای واقعیم شمایین تورو خدا تنهام نذارین

          برام دعا کنین دلم از همه ادما گرفته دیگه حتی ...

    حتی دلم نمی خواد زنده باشم تو رو خدا برام دعا کنین

         تنهام نذارین تنها امیدم شماهایین

                     

                                                                        

عشقولانه

  سلام خدمت همه دوستای گلم

  امروز امدم یه اپ عشقولی بذارم

  که هم خودم از این شاد و خلی در بیام هم دمپایی هام یه کم

  رنگ غصه ببینن

  اگه این مطلبو خوندید حتما نظرتونو بگین

  دوست دارم بدونم نظر شماها در مورد این داستان چیه

  من که خیلی دوسش دارم

  اما نه که یه کم شادو خلم قدرت تصمیم گیری ندارم

  همتونو دوست دارم

  بوس بای

 

 

چشماشو بست و مثل هر شب انگشتاشو کشيد روی دکمه

   های پيانو .
 

  صدای موسيقی فضای کوچيک کافی شاپ رو پر کرد .

  روحش با صدای آروم و دلنواز موسيقی , موسيقی که خودش

  خلق می کرد اوج می گرفت .

  مثه يه آدم عاشق , يه ديوونه , همه وجودش توی نت های

   موسيقی خلاصه می شد .

  هيچ کس اونو نمی ديد .

  همه , همه آدمايي که می اومدن و می رفتن

  همه آدمايي که جفت جفت دور ميز ميشستن و با هم راز و

  نياز می کردن فقط براشون شنيدن يه موسيقی مهم بود .

  از سکوت خوششون نميومد .
 

  اونم می زد .

  غمناک می زد , شاد می زد , واسه دلش می زد , واسه

  دلشون می زد .
 

  چشمش بسته بود و می زد .

  صدای موسيقی براش مثه يه دريا بود .

  بدون انتها , وسيع و آروم .

  يه لحظه چشاشو باز کرد و در اولين لحظه نگاهش با نگاه

   يه دختر تلاقی کرد .

  يه دختر با يه مانتوی سفيد که درست روبروش کنار ميز نشسته

   بود .

  تنها نبود ... با يه پسر با موهای بلند و قد کشيده .

  چشمای دختر عجيب تکونش داد ... یه لحظه نت موسيقی

   از دستش پريد و يادش رفت چی داره می زنه .

  چشماشو از نگاه دختر دزديد و کشيد روی دکمه های پيانو .
 

  احساس کرد همه چيش به هم ريخته .

  دختر داشت می خنديد و با پسری که روبروش نشسته بود

  حرف می زد .

  سعی کرد به خودش مسلط باشه .

  يه ملودی شاد رو انتخاب کرد و شروع کرد به زدن .

  نمی تونست چشاشو ببنده .

  هر چند لحظه به صورت و چشای دختر نگاه می کرد .

  سعی کرد قشنگ ترين اجراشو داشته باشه ... فقط برای

   اون .

  دختر غرق صحبت بود و مدام می خنديد .

  و اون داشت قشنگ ترين آهنگی رو که ياد داشت برای اون

   می زد .

  يه لحظه چشاشو بست و سعی کرد دوباره خودش باشه

  ولی نتونست .

  چشاشو که باز کرد دختر نبود .

  يه لحظه مکث کرد و از جاش بلند شد و دور و برو نگاه کرد .

  ولی اثری از دختر نبود .

  نشست , غمگين ترين آهنگی رو که ياد داشت کشيد روی

   دکمه های پيانو .

  چشماشو بست و سعی کرد همه چيزو فراموش کنه .

  ....

  شب بعد همون ساعت

  وقتی که داشت جای خالی دختر رو نگاه می کرد دوباره

   اونو ديد .

  با همون مانتوی سفيد

  با همون پسر .
 

  هردوشون نشستن پشت همون ميز و مثل شب قبل با

   هم گفتن و خنديدن .

   و اون برای دختر قشنگ ترين آهنگشو ,

   مثل شب قبل با تموم وجود زد .

  احساس می کرد چقدر موسيقی با وجود اون دختر براش

   لذت بخشه .

  چقدر آرامش بخشه .

  اون هيچ چی نمی خواست .. فقط دوس داشت برای

  گوشای اون دختر انگشتای کشيده شو روی پيانو بکشه .
 

  ديگه نمی تونست چشماشو ببنده .

  به دختر نگاه می کرد و با تموم احساسش فضای کافی شاپ

   رو با صدای موسيقی پر می کرد .

  شب های متوالی همين طور گذشت .

  هر روز سعی می کرد يه ملودی تازه ياد بگيره و شب اونو

   برای اون بزنه .

  ولی دختر هيچ وقت حتی بهش نگاه هم نمی کرد .

  ولی اين براش مهم نبود .

  از شادی دختر لذت می برد .

  و بدترين شباش شبای نيومدن اون بود .

  اصلا شوقی برای زدن نداشت و فقط بدون انگيزه انگشتاشو

   روی دکمه ها فشار می داد و توی خودش فرو می رفت .

  سه شب بود که اون نيومده بود .

  سه شب تلخ و سرد .

  و شب چهارم که دختر با همون پسراومد ... احساس کرد

  دوباره زنده شده .

  دوباره نت های موسيقی از دلش به نوک انگشتاش پر

   می کشيد و صدای موسيقی با قطره های اشکش مخلوط

  می شد .

  اونشب دختر غمگين بود .

  پسربا صدای بلند حرف می زد و دختر آروم اشک می ريخت .

  سعی کرد يه موسيقی آروم بزنه ... دل توی دلش نبود .

  دوست داشت از جاش بلند شه و با انگشتاش اشکای

  دخترو از صورتش پاک کنه .

  ولی تموم اين نيازشو توی موسيقی که می زد خلاصه

  می کرد .

  نمی تونست گريه دختر رو ببينه .

  چشماشو بست و غمگين ترين آهنگشو

  به خاطر اشک های دختر نواخت .

  ...

  همه چيشو از دست داده بود .

  زندگيش و فکرش و ذکرش تو چشمای دختری که

 

  نمی شناخت خلاصه شده بود .

  يه جور بغض بسته سخت

  يه نوع احساسی که نمی شناخت

  يه حس زير پوستی داغ

  تنشو می سوزوند .

  قرار نبود که عاشق بشه ...

  عاشق کسی که نمی شناخت .

  ولی شده بود ... بدجورم شده بود .

  احساس گناه می کرد .

  ولی چاره ای هم نداشت ... هر شب مثل شب قبل

 

  مثل شب اول ... فقط برای اون می زد .
  ...

  يک ماه ازش بی خبر بود .

  يک ماه که براش يک سال گذشت .
  هيچ چی بدون اون براش معنی نداشت .

  چشماش روی همون ميز و صندلی هميشه خالی

  دنبال نگاه دختر می گشت .

  و صدای موسيقی بدون اون براش عذاب آور بود .

  ضعيف شده بود ... با پوست صورت کشيده و چشمای

   گود افتاده ...

  آرزوش فقط يه بار ديگه

  ديدن اون دختر بود .

  يه بار نه ... برای هميشه .

  اون شب ... بعد از يه ماه ... وقتی که داشت بازم با

  چشمای بسته و نمناکش با انگشتاش به پيانو جون

   می داد دختر

  با همون پسراز در اومد تو .

  نتونست ازجاش بلند نشه .

  بلند شد و لبخندی از عمق دلش نشست روی لباش .

  بغضش داشت می شکست و تموم سعيشو می کرد

   که خودشو نگه داره .

  دلش می خواست داد بزنه ... تو کجايي آخه .
 

  دوباره نشست و سعی کرد توی سلولای به هم ريخته

   مغزش نت های شاد و پر انرژی رو جمع کنه و فقط برای ورود

   اون و برای خود اون بزنه .

  و شروع کرد .

  دختر و پسرهمون جای هميشگی نشستن .
 

  و دختر مثل هميشه حتی يه نگاه خشک و خالی هم

  بهش نکرد .

  نگاهش از روی صورت دختر لغزيد روی انگشتای اون

   و درخشش يک حلقه زرد چشمشو زد .

  يه لحظه انگشتاش بی حرکت موند و دلش از توی سينه اش

   لغزيد پايين .

  چند لحظه سکوت توجه همه رو به اون جلب کرد و خودشو

   زير نگاه سنگين آدمای دور و برش حس کرد .

  سعی کرد دوباره تمرکز کنه و دوباره انگشتاشو به حرکت انداخت .
 

  سرشو که آورد بالا نگاهش با نگاه دختر تلاقی کرد .

  - ببخشيد اگه ميشه يه آهنگ شاد بزنيد ... به خاطر ازدواج

  من و سامان .... امکان داره ؟

  صداش در نمي اومد .

  آب دهنشو قورت داد و تموم انرژيشو مصرف کرد تا بگه :

  - حتما ..

  يه نفس عميق کشيد و شاد ترين آهنگی رو که ياد داشت

   با تموم وجودش

  فقط برای اون
 

  مثل هميشه

  فقط برای اون زد

  اما هيچکس اونشب از لا به لای اون موسيقی شاد

  نتونست اشک های گرم اونو که از زير پلک هاش دونه دونه

   می چکيد ببينه

  پلک هايي که با خودش عهد بست برای هميشه بسته

  نگهشون داره

  دختر می خنديد
 

  پسر می خنديد

  و يک نفر که هيچکس اونو نمی ديد

  آروم و بی صدا

  پشت نت های شاد موسيقی
 

  بغض شکسته شو توی سينه رها می کرد .

               

                                                         

مقایسه سینمای ایران و هند در طی سالیان

با سلام خدمت بروبکس الاف که هنگام متر کردن کف اینترنت به وبلاگ من

(دختری با دمپایی پلاستیکی)اومدین!

پس از چند وقت که با اجازه ی شما آپ نکردم با یه مطلب جدید خدمتتون

رسیدم.اگه نظر ندی ایشالله وقتی رفتی دستشویی یه جوجه تیغی از تو

چاه فاضلاب بزنه بیرون.

اما مطلب امروز در رابطه با مقایسه ی تکامل سینمای ایران با هند میباشد.

این مبحث چندین بخش دارد که در ایران به قبل از انقلاب اسلامی و تیریپ

فردینی و بعد از آن و تیریپ هایی همچون گلزار و بهرام رادان تقسیم بندی

میشود اما خصوصیات دوره ی قبل از اسلام ااااا ببخشید قبل از انقلاب

اسلامی که خودش دو بخش دارد

                     

الف مردان:
1

-وجود حتی المقدور بسیار پشم و پیلی در ناحیه ی سینه وداشتن سیبیل

(این موضوع بعد از رخنه ی سینمای هند وارد ایران شد)البته در این میان

بعضی جوانان که عشق لاتی و فردین بودند و همچنین کوسه نیز بودند

دست به اقدامات کثیف و غیر انسانی همچون زدن سیبیل رفقا از روی

حسادت و درست کردن سیبیل از کلاه گیس پدر زدند که اولین ضربه ی

سینمای هند به پیکره ی خانواده ی ایرانی بود.اما در سالهای بعد خود

هندیها که حوصله ی سیبیل رو نداشتن این رسم رو نابود کردن و اشخاصی

همچون جناب دکتر محمد علی فردین و بهروز وثوقی پا به سینمای ایران

گذاشتند البته آخرین اطلاعات حاکی ازین است که فردین خودشم نفهمید

که چه جوری فردین شد و هرچی دختر خوشگل حاضر در عصر خودش بود

رو چیز کرد....چیز دیگه بابا همه چیو که نمیشه نوشت.دستی دستی

میخواین دختری با دمپایی پلاستیکی فیلتر بشه؟(برای کسب اطلاعات بیشتر رجوع شود به

کتیبه ی"عشق فاطی و تیریپ لاتی و....)

 

2-کشیدن رنج و سختی بسیار در دوران کودکی:این مساله از مهم ترین

بخش های فیلم های ایرانی بود که البته حتما باید با یک جای زخم روی

صورت یا پا همراه میشد تا در آخر فیلم مرد مورد نظر اونو نشون دختره میداد

و دختره میگفت"خشایار-محمد-بهروز-سعید...تویی؟من فکر میکردم که تو

بچگی مردی!!!!) اما چون در گذشته حرفه ی گریم پیشرفت زیادی نکرده

بود و مجبور بودن تا برای هر فیلم اونجای مرد بدبخت رو پاره کنن و جای

زخم را روی بدنش در بیارن کم کم نمادهایی همچون انگشتر مامان بزرگ و

چادر وی همچنین وسایل مامان و بابا (که 100 درصد به درک واصل شده

بودند) جای زخم و نشان روی بدن رو گرفت.(این مساله در سینمای هند

فقط با یک خال روی گردن پیگیری شد)

 

3-معرفت و البته پایبند بودن به مسایل دینی:این مساله که کاملا غیر قابل

انکار است رو میتوان به طور آشکار در شخصیت فردین دید.او که معمولا

عاشق نمیشد و دختر مردم عاشق وی میشد و دهن وی را آسفالت

مینمود تا آمار بدهد همیشه بچه ی کف بازار بوده و معمولا بی پدر مادر بوده

است (یعنی از جوق آب گرفته شده یا یک عدد ننه ی بی پول داشته که

وی را دم خانه ی یک عدد بدبخت تر از خودش رها کرده).اما هنوز هیچ کدام

از دانشمندان کشف نکرده که چرا آن شخصیت عنده معرفت فیلم را همیشه

با یک صحنه ی فجیع (لب و غیره که از گفتن آن معذوریم) تمام میکرده

است.البته میتوانیم نتیجه بگیریم که بسوزه پدر عاشقی!!!


ب:زنان

1-داشتن پدر خر پول!و همچنین تحصیلات در حد بوندس لیگا(خیلی بیشتر

از پسر)

2-آمار ندادن به پسر عموی خرپول تر از خودشون و در ادامه رفتن به

تعمیرگاه برای تعمیر ماشین(کی میگه ربط نداره؟؟ پس از کجا باید با پسره

آشنا بشه؟)

3-وضع ظاهری:من واقعا شرمنده ی اخلاق ورزشی خوانندگان محترم

دختری با دمپایی پلاستیکی هم هستم که نمی تونم توضیح بدم!

اما عزیزان ادامه ی این فرایند و تبدیل شدن این چهره ها به چهره هایی

همچون گلزار یا شاکردوست به نظرات شما بستگی دارد.

                             

                                                         

وصف الحال آقايان پس از مرگ همسرشان !

  وصف الحال آقايان پس از مرگ همسرشان !


مـــــردها كاين گريه در فقدان همســــــــر مي كنند

بعد مرگ همســـــــر خود ، خاك بر سر مي كنند !

خاك گورش را به كيسه ، سوي منزل مـــي برند !

دشت داغ سينـــــه ي خـــــود ، لاله پرور مي كنند

چون مجانين ! خيره بر ديوار و بر در مــــــي شوند

خاك زير پاي خود ، از گريه ، هــــــي ! تر مي كنند

روز و شب با عكــس او ، پيوسته صحبت مي كنند

ديده را از خون دل ، درياي احمــــــــر مــــي كنند !

در ميان گريه هاشان ، يك نظر ! با قصد خيــــــر !!

بر رخ ناهيـــــــد و مينـــــــــا و صنــــــوبر مي كنند !

بعدٍ چنــــــدي كز وفات جانگــــــــداز ! او گذشـــت

بابت تسليّت خـــــــود ! فكــــر ديگــــــر مـــي كنند

دلبري چون قرص ماه و خوشگل و كم سن و سال

جانشيـــــــــن بي بديل يار و همســـــــر مي كنند

كـــــــــج نينديشيد !! فكــر همســـــــر ديگر نيَند !

از براي بچـــه هاشان ، فكر مـــــــادر مـــي كنند