๑۩۞۩๑ I Love my Farshad ๑۩۞۩๑
شدم با چت اسیر و مبتلایش
شبا پیغام می دادم از برایش
به من می گفت هیجده ساله هستم
تو اسمت را بگو، من هاله هستم
بگفتم اسم من هم هست فرهاد
ز دست عاشقی صد داد و بیداد
بگفت هاله ز موهای کمندش
کمان ِابرو و قد بلندش
بگفت چشمان من خیلی فریباست
ز صورت هم نگو البته زیباست
ندیده عاشق زارش شدم من
اسیرش گشته بیمارش شدم من
ز بس هرشب به او چت می نمودم
به او من کم کم عادت می نمودم
در او دیدم تمام آرزوهام
که باشد همسر و امید فردام
برای دیدنش بی تاب بودم
زفکرش بی خور و بی خواب بودم
به خود گفتم که وقت آن رسیده
که بینم چهره ی آن نور دیده
به او گفتم که قصدم دیدن توست
زمان دیدن و بوییدن توست
ز رویارویی ام او طفره می رفت
هراسان بود او از دیدنم سخت
خلاصه راضی اش کردم به اجبار
گرفتم روز بعدش وقت دیدار
رسید از راه، وقت و روز موعود
زدم از خانه بیرون اندکی زود
چو دیدم چهره اش قلبم فرو ریخت
توگویی اژدهایی بر من آویخت
به جای هاله ی ناز و فریبا
بدیدم زشت رویی بود آنجا
ندیدم من اثر از قد رعنا
کمان ِابرو و چشم فریبا
مسن تر بود او از مادر من
بشد صد خاک عالم بر سر من
ز ترس و وحشتم از هوش رفتم
از آن ماتم کده مدهوش رفتم
به خود چون آمدم، دیدم که او نیست
دگر آن هاله ی بی چشم و رو نیست
به خود لعنت فرستادم که دیگر
نیابم با چت از بهر خود همسر
بگفتم سرگذشتم را به «نیما»
به شعر آورد او هم آنچه بشنید
که تا گیرند از آن درس عبرت
سرانجامی ندارد قصّه ی چت
شبا پیغام می دادم از برایش
به من می گفت هیجده ساله هستم
تو اسمت را بگو، من هاله هستم
بگفتم اسم من هم هست فرهاد
ز دست عاشقی صد داد و بیداد
بگفت هاله ز موهای کمندش
کمان ِابرو و قد بلندش
بگفت چشمان من خیلی فریباست
ز صورت هم نگو البته زیباست
ندیده عاشق زارش شدم من
اسیرش گشته بیمارش شدم من
ز بس هرشب به او چت می نمودم
به او من کم کم عادت می نمودم
در او دیدم تمام آرزوهام
که باشد همسر و امید فردام
برای دیدنش بی تاب بودم
زفکرش بی خور و بی خواب بودم
به خود گفتم که وقت آن رسیده
که بینم چهره ی آن نور دیده
به او گفتم که قصدم دیدن توست
زمان دیدن و بوییدن توست
ز رویارویی ام او طفره می رفت
هراسان بود او از دیدنم سخت
خلاصه راضی اش کردم به اجبار
گرفتم روز بعدش وقت دیدار
رسید از راه، وقت و روز موعود
زدم از خانه بیرون اندکی زود
چو دیدم چهره اش قلبم فرو ریخت
توگویی اژدهایی بر من آویخت
به جای هاله ی ناز و فریبا
بدیدم زشت رویی بود آنجا
ندیدم من اثر از قد رعنا
کمان ِابرو و چشم فریبا
مسن تر بود او از مادر من
بشد صد خاک عالم بر سر من
ز ترس و وحشتم از هوش رفتم
از آن ماتم کده مدهوش رفتم
به خود چون آمدم، دیدم که او نیست
دگر آن هاله ی بی چشم و رو نیست
به خود لعنت فرستادم که دیگر
نیابم با چت از بهر خود همسر
بگفتم سرگذشتم را به «نیما»
به شعر آورد او هم آنچه بشنید
که تا گیرند از آن درس عبرت
سرانجامی ندارد قصّه ی چت

بی تو آنلاین شبی باز از آن Room گذشتم.
همه تن چشم شدم. دنبال ID تو گشتم.
شوق دیدار تو لبریز شد از Case وجودم.
شدم آن User دیوانه که بودم.
وسط صفحه دسکتاپ، ROOM ياد تو درخشيد
DING صد پنجره پيچيد
شکلکي زرد، بخنديد
یادم آمد که شبی با هم از آن Room گذشتیم.
پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم.
تو همه راز های Hack ریخته در Booter های سیاهت.
من همه محو تماشای PM هایت.
Talk صاف و Room آرام، بخت خندان و زمان رام.
منو تو (و بقیه) همه دلداده به آواز روی Voice.
یادم آید تو به من گفتی از این عشق حذر کن.
لحظه ای چند بر این Room نظر کن.
Chat آیینه عشق گذران است.
تو که امروز نگاهت به ای میلی نگران است.
باش فردا که دلت با ID دگران است.
تا فراموش کنی چندی از این Room سفر کن.
با تو گفتم حذر از Room ندانم...
ترک chat کردن، هرگز نتوانم، نتوانم
روز اول که emailام به تمناي تو پر زد
مثل spam، توی Inbox تو نشستم
تو Delete کردي ولي من نرميدم، نگسستم
باز گفتم که تو يک Hacker و من User مستم
تا به دام تو در افتم Room ها رو گشتم و گشتم
تو مرا Hack بنمودي، نرميدم، نگسستم
Roomي از پايه فرو ريخت
Hackerي، Ignore تلخي زد و بگريخت
Hard بر مهر تو خنديد
CPU از عشق تو هنگيد
رفت در ظلمت شب، آن شب و شبهاي دگر هم
نگرفتي دگر از User آزرده، خبر هم
نکني ديگر از آن Room گذر هم
بي تو اما، به چه حالي من از آن Room گذشتم!
همه تن چشم شدم. دنبال ID تو گشتم.
شوق دیدار تو لبریز شد از Case وجودم.
شدم آن User دیوانه که بودم.
وسط صفحه دسکتاپ، ROOM ياد تو درخشيد
DING صد پنجره پيچيد
شکلکي زرد، بخنديد
یادم آمد که شبی با هم از آن Room گذشتیم.
پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم.
تو همه راز های Hack ریخته در Booter های سیاهت.
من همه محو تماشای PM هایت.
Talk صاف و Room آرام، بخت خندان و زمان رام.
منو تو (و بقیه) همه دلداده به آواز روی Voice.
یادم آید تو به من گفتی از این عشق حذر کن.
لحظه ای چند بر این Room نظر کن.
Chat آیینه عشق گذران است.
تو که امروز نگاهت به ای میلی نگران است.
باش فردا که دلت با ID دگران است.
تا فراموش کنی چندی از این Room سفر کن.
با تو گفتم حذر از Room ندانم...
ترک chat کردن، هرگز نتوانم، نتوانم
روز اول که emailام به تمناي تو پر زد
مثل spam، توی Inbox تو نشستم
تو Delete کردي ولي من نرميدم، نگسستم
باز گفتم که تو يک Hacker و من User مستم
تا به دام تو در افتم Room ها رو گشتم و گشتم
تو مرا Hack بنمودي، نرميدم، نگسستم
Roomي از پايه فرو ريخت
Hackerي، Ignore تلخي زد و بگريخت
Hard بر مهر تو خنديد
CPU از عشق تو هنگيد
رفت در ظلمت شب، آن شب و شبهاي دگر هم
نگرفتي دگر از User آزرده، خبر هم
نکني ديگر از آن Room گذر هم
بي تو اما، به چه حالي من از آن Room گذشتم!
منتقل شد. وقتی زیر تیغ جراح بود عملاً مرگ را
تجربه کرد. زمانیکه بی هوش بود فرشته ای را دید.
از فرشته پرسید: آیا زمان مردنم فرا رسیده است؟
فرشته پاسخ داد: نه، تو ۴۳ سال و ۲ ماه و ۸ روز دیگر
فرصت خواهی شد. بعد از به هوش آمدن برای بهبود کامل
خانم تصمیم گرفت که در بیمارستان باقی بماند. چون
به زندگی بیشتر امیدوار بود، چند عمل زیبایی انجام داد.
جراخی پلاستیک، لیپساکشن، جراحی بینی، جراحی ابرو و …
او حتی رنگ موی خود را تغییر داد. خلاصه از یک خانم
میان سال به یک خانم جوان تبدیل شد! بعد از آخرین جراحی
او از بیمارستان مرخص شد. وقتی برای عریمت
به خانه داشت از خیابان عبور می کرد، با یک آمبولانس تصادف کرد
و مرد!!! وقتی با فرشته مرگ روبرو شد بهش گفت:
من فکر کردم که گفتی ۴۰ سال و اندی بعد مرگ من فرا می رسه؟
چرا من رو از جلوی آمبولانس نکشیدی کنار؟ چرا من مردم؟
...
...
...
...
فرشته پاسخ داد؛ ببخشید، وقتی داشتی از خیابون رد می شدی نشناختمت!
...
...
...
...
فرشته پاسخ داد؛ ببخشید، وقتی داشتی از خیابون رد می شدی نشناختمت!
چرا كه سال فقط 365 روز است. در حالي كه:
1) سال 52 جمعه داريم و ميدانيد كه جمعه ها فقط براي
1) سال 52 جمعه داريم و ميدانيد كه جمعه ها فقط براي
استراحت است به اين ترتيب 313 روز باقي ميماند.
2) حداقل 50 روز مربوط به تعطيلات تابستاني است
2) حداقل 50 روز مربوط به تعطيلات تابستاني است
كه به دليل گرماي هوا مطالعه ي دقيق براي يك فرد نرمال مشكل است.
بنابراين 263 روز ديگر باقي ميماند.
3) در هر روز 8 ساعت خواب براي بدن لازم است كه جمعا" 122 روز
3) در هر روز 8 ساعت خواب براي بدن لازم است كه جمعا" 122 روز
ميشود. بنابراين 141 روز باقي ميماند.
4) اما سلامتي جسم و روح روزانه 1 ساعت تفريح را ميطلبد كه
4) اما سلامتي جسم و روح روزانه 1 ساعت تفريح را ميطلبد كه
جمعا" 15 روز ميشود. پس 126 در روز باقي ميماند.
5) طبيعتا" 2 ساعت در روز براي خوردن غذا لازم است كه در
5) طبيعتا" 2 ساعت در روز براي خوردن غذا لازم است كه در
كل 30 روز ميشود. پس 96 روز باقي ميماند.
6) 1 ساعت در روز براي گفتگو و تبادل افكار به صورت تلفني
6) 1 ساعت در روز براي گفتگو و تبادل افكار به صورت تلفني
لازم است. چرا كه انسان موجودي اجتماعي است. اين خود 15
روز است. پس 81 روز باقي ميماند.
7) روزهاي امتحان 35 روز از سال را به خود
7) روزهاي امتحان 35 روز از سال را به خود
اختصاص ميدهند. پس 46 روز باقي ميماند.
8) تعطيلات نوروز و اعياد مختلف دست كم 30
8) تعطيلات نوروز و اعياد مختلف دست كم 30
روز در سال هستند. پس 16 روز باقي ميماند.
9) در سال شما 10 روز را به بازي
9) در سال شما 10 روز را به بازي
ميگذرانيد. پس 6 روز باقي ميماند.
10) در سال حداقل 3 روز به بيماري
10) در سال حداقل 3 روز به بيماري
طي ميشود و 3 روز ديگر باقي است .
11) سينما رفتن و ساير امور شخصي هم 2 روز
11) سينما رفتن و ساير امور شخصي هم 2 روز
را در بر ميگيرند. پس 1 روز باقي ميماند.
12) 1 روز باقي مانده همان روز تولد شماست.
12) 1 روز باقي مانده همان روز تولد شماست.
چگونه ميتوان در آن روز درس خواند؟!!
نتيجه ي اخلاقي: پس يك داوطلب نرمال نميتواند
اميدي براي قبولي در دانشگاه داشته باشد
آخرین اخبار رسیده از ماهواره سفیر امید حاکی
از گرد بودن زمین و پیدایش یک امامزاده بین زهره
و زحل میباشد . در پی برطرفی مشکلات موجود بر
سر راه ماهواره اقدامات بسیاری انجام گرفته است .
از این جمله میتوان به فرستادن شارژ 5000 تومانی
جهت ادامه ارسال پیام ها ، اعزام گروه پشتیبانی
جهت پنچرگیری و همچنین اعزام گروه جهت خواستگاری
زهره برای سفیرامید اشاره کرد . به امید ایرانی سر افراز ...
بالاخره دكتر وارد شد ، با نگاهي خسته ، ناراحت و جدي .
دكتر در حالي كه قيافه نگراني به خودش گرفته بود گفت :
دكتر در حالي كه قيافه نگراني به خودش گرفته بود گفت :
"متاسفم كه بايد حامل خبر بدي براتون باشم ,
تنها اميدي كه در حال حاضر براي عزيزتون باقي مونده، پيوند مغزه ."
"اين عمل ، كاملا در مرحله أزمايش ، ريسكي و
"اين عمل ، كاملا در مرحله أزمايش ، ريسكي و
خطرناكه ولي در عين حال راه ديگه اي هم وجود نداره,
بيمه كل هزينه عمل را پرداخت ميكنه ولي هز ينه
مغز رو خودتون بايد پرداخت كنين ."
اعضا خانواده در سكوت مطلق به گفته هاي دكتر گوش
اعضا خانواده در سكوت مطلق به گفته هاي دكتر گوش
مي كردن , بعد از مدتي بالاخره يكيشون پرسيد :" خب , قيمت يه مغز چنده؟";
دكتر بلافاصله جواب داد :"5000$ براي مغز يك مرد و 200$ براي مغز يك زن ."
موقعيت نا جوري بود , أقايون داخل اتاق سعي
دكتر بلافاصله جواب داد :"5000$ براي مغز يك مرد و 200$ براي مغز يك زن ."
موقعيت نا جوري بود , أقايون داخل اتاق سعي
مي كردن نخند ن و نگاهشون با خانمهاي داخل اتاق تلاقي نكنه
, بعضي ها هم با خودشون پوز خند مي زدن !
بالاخره يكي طاقت نياورد و سوالي كه پرسيدنش آرزوي
بالاخره يكي طاقت نياورد و سوالي كه پرسيدنش آرزوي
همه بود از دهنش پريد كه : "چرا مغز آقايون گرونتره ؟ "
دكتر با معصوميت بچگانه اي براي حضار داخل اتاق
دكتر با معصوميت بچگانه اي براي حضار داخل اتاق
توضيح داد كه : " اين قيمت استاندارد عمله ! بايد يادآوري
كنم كه مغز خانمها چون استفاده ميشه،
خب دست دومه و طبيعتا ارزونتر !!!!!!!!!!!! !! . "
+ نوشته شده در جمعه ۱۳۸۸/۰۵/۲۳ ساعت 18:22 توسط دمپایی پوش๑۩۞۩๑
|
